مرورِ جلسه ی قبل
ما پس از استخاره های متعدد به این موضوع رسیدیم که چند شبی مسئله ی مان این باشد که حکومت امیرالمؤمنین علیه السلام را بررسی کنیم، برداشتِ حقیر این بود که این حکومت از پیش شکست خورده است، حکومتی که یک سِری خطوطِ قرمز دارد و می خواهد آن ها را رعایت کند و طرفِ مقابل هیچ حد و مرزی ندارد، و هر کاری که دوست داشته باشد انجام می دهد.
وجود مبارک حضرت حجت ارواحنا فداه هم وقتی تشریف بیاورند، کارهایی می کنند، ابزاری دارند، روش هایی دارند که امیرالمؤمنین علیه السلام از آن ها استفاده نمی کردند و این ها عاملِ پیروزی است؛ از جمله اینکه حضرت اجازه حضور منافق را در لشکرشان نمی دهند، مسئله ی «قصاصِ قبل از جنایت» زمانِ همه ی ائمه علیهم السلام هست که زمان حضرت حجت سلام الله علیها نیست، طبق روایات حضرت اجازه ی حضورِ منافق در سپاهِ خود را نمی دهد، لذا کسی جرأت نمی کند… اگر منافق است در سپاهِ دشمن است، پس آن شخص یا کافر است یا مؤمن، دیگر منافقی وجود ندارد. ما هرچه ضربه خورده ایم، از جبهه ی نفاق خورده ایم، و چند موردی که دیشب عرض کردیم.
برداشتمان این بود که همه ی حکومت ها باید تعطیل شوند، تا اینکه به دو جمله از امیرالمؤمنین سلام الله علیه رسیدیم؛ یکی اینکه حضرت فرمودند برای اقامه ی حکومت، اگر یک حق را احقاق کنم، اگر بتوانم مقابلِ یک باطل بایستم، می ارزد که این کار را انجام دهم.
صلی الله علیه و آله و سلم مقابل امیرالمؤمنین علیه السلام قرار گرفتند، این همه دردسر و دعوا و داستان شد، اما این که معلوم است این است که طبق تحلیل امیرالمؤمنین علیه السلام اوضاع در مجموع خوب بود، فرمود: لَمْ یَزَلْ أَمْرِی مَعَکُمْ عَلَى مَا أَحَبَّ[۴] اوضاع آن طوری بود که خوب بود، با اینکه در جمل آن اتفاقات افتاد، با آنکه معاویه در شام ادعایی دارد، ولی در مجموع اوضاع آن طوری بود که خوب بود، کارها خوب پیش می رفت، اصلاحاتی صورت گرفت، حَتَّى نَهِکَتْکُمُ الْحَرْبُ تا آنکه جنگ شما را خسته کرد، بررسی کردیم که این یعنی چه: «جنگ شما را خسته کرد» که احتمالا امشب و فردا شب به این موضوع می رسیم که چه شد جنگ شما را خسته کرد، و شما ببنید که چه اندازه همه ی زمان ها به زمانِ امیرالمؤمنین علیه السلام از این جهت نزدیک است، ما همان تاریخ را عرض می کنیم، اما شما اگر ببینید متوجه می شوید که می توانید روزگارِ خودمان را در آن بیابید
کارگزاران در حکومتِ امیرالمؤمنین علیه السلام
وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام در مدینه به حکومت رسیدند، نقل شده است که امیرالمؤمنین سلام الله علیه همه ی کارگزارانِ عثمان را عزل نمودند، ممکن است این در ذهن شما پیش بیاید که حضرت همه را بصورت یکجا عزل کرد، نخیر، وقتی می گویند حضرت کارگزارانِ عثمان را عزل کرد، یعنی آن چند نقطه ی اصلی را عزل کردند، یعنی مصر و شام و کوفه و بصره و مکه و مدینه و یمن.
مثل اینکه زمانی که رئیس جمهوری می آید، وزرا را تغییر می دهد، وزیر کشور با نظر رئیس جمهور استانداران را عوض می کند، دیگر بعید است که رئیس جمهوری تا تغییر فرماندار و دهدار و بخشدار و… ورود کند، معمولاً او وزرا را عوض می کند، وزیر کشور هم استاندار را عوض می کند.
در نیروهای نظامی هم اینگونه است، مثلاً فرمانده ی کل ارتش را که تغییر می دهند، معمولا رئیس هر ارگان را شخص ارشدِ فرمانده ی کل ارتش تصمیم نمی گیرد، لذا امیرالمؤمنین علیه السلام آن نقاطِ اصلی را عزل کردند، البته با درخواستِ مالک اشتر چند ماهی ابوموسی اشعری را در کوفه ابقاء کردند (که در آن هم سِرّی بود و قبلاً گفته ایم). قبل از شروع جنگ جمل چون ابوموسی خیانت کرد، حضرت آن زمان او را عزل کردند که حدود سه ماه طول کشید.
وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام می خواستند با معاویه درگیر شوند، خبر رسید که در بصره کودتا شده است، اداره کردن کوفه هم از بصره سخت تر است، هم کودتا در کوفه کمتر رخ می دهد، چون کوفه هشت قبیله ی بزرگ داشت، ببینید الان ما یک ارتش و سپاه داریم، این را درست کرده اند که کسی نتواند کودتا کند، حالا ببینید اگر هشت نیروی نظامیِ نزدیکِ هم داشته باشید، دیگر کسی نمی تواند به تنهایی کودتا کند. بصره اینگونه بود که عمده ی آن بنی تمیم بودند، این ها یا با شما بودند، یا با شما نبودند، قضیه روشن بود، اما کوفه اینطور نبود.
جنگ با معاویه، از مدینه به عراق تشریف آوردند و از عراق به سمت بصره رفتند و جنگ جمل را در آنجا انجام داد، جزئیات آن فراوان است، چون موضوع ما این است که امیرالمؤمنین علیه السلام با اشعث چه کرده است، از این موضوع عبور می کنم. حضرت در جمل پیروز شدند.
هنگامی که از بصره به سمت کوفه باز می گشتند، حالا قرار بود خودشان استاندارِ کوفه هم شوند، چون قرار بود خودشان استاندارِ کوفه شوند، طبیعتا باید حُکامِ زیر نظرِ حاکمِ کوفه را بررسی کنند، تا حالا فقط کلیات را تغییر داده اند، بصره، کوفه، یمن، مکه، مدینه، شام، مصر. حال که خودشان حاکمه کوفه هم شدند، آن قسمت هایی که زیرِ نظر حاکم است را خودِ ایشان باید تعیین کنند، لذا نامه ای به «جلیل بن عبدالله بَجَلی» رئیس قبیله ی «بَجیله» فرماندار همدان نوشتند و او را عزل کردند، این موضوع شش ماه بعد از حکومتِ حضرت است، نامه ای به «اشعث» نوشت و او را عزل کرد، منتها حضرت خیلی کارها کردند، ناگهان او را عزل نکردند، در حکومت امیرالمؤمنین تودیع و معارفه ی رسمی جز یک مورد نداریم، آن هم همینجاست، یکی از برجستگانِ قبیله ی کِنده «حُجر بن عَدی» را فرستادند که او نامه ی عزل را ببرد.
ماجرای عزلِ اشعث در زمان حکومت امیرالمؤمنین علیه السلام
گاهی پیرزنی می آمد و به امیرالمؤمنین علیه السلام اعتراض می کرد، حضرت عزل آن فرماندارِ متخلف را در اتوماسیون نمی زدند، آن موقع هم اتوماسیون بود،
، مثلاً اگه پیرزنی برای شکایت آمده بود، نامه ی عزل را به همان می دادند و مثلا می فرمودند وقتی رفتی، برو استانداری و نامه را به او بده و بگو که او عزل است، چرا؟ چون حضرت می خواستند کسانی که دلشان برای حکومت می سوزد و می خواهند اعتراض بحق کنند را تحویل شان بگیر
امیرالمؤمنین علیه السلام اشعث را عزل کردند، چرا؟ چون هم پر سابقه نیست، هم خوش سابقه نیست.
آیا امیرالمؤمنین سلام الله علیه نمی دانست که این اشعث این اندازه بد قلق است؟ اگر نمی دانستند که تنها تودیع و معارفه برای اشعث نبود، امیرالمؤمنین علیه السلام بقیه را همینطوری عزل می کرد، به حاکم بعدی نامه می زد، حاکم قبلی که صبح می رسید نامه حضرت را در دستان حاکم بعدی می دید و تمام می شد! فقط یک مورد تودیع و معارفه دارند که آن هم اشعث است، یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام اشعث را می شناسد، می داند که شخصِ پرنفوذی است.
واکنش اشعث به عزلِ خود توسط امیرالمؤمنین علیه السلام
اشعث ترسید، با برخی از رفقا صحبت کرد و گفت من پیش معاویه می روم، البته هیچ گزارش دزدی از اشعث در تاریخ نداریم، هیچ! اشعث سابقه ی منفیِ اقتصادی ندارد که در جایی ثبت شده باشد، اما همین که اینجا ترسید و گفت من پیش معاویه می روم، معلوم است که احتمالا جایی ریخت و پاشی کرده و یا چیزی مثل امروزی ها بلد بوده است، مثل امروزی ها که می دانند چکار کنند که یک طوری حساب را خالی کنند که کسی متوجه نشود و یا «دُمِ خروس بیرون نزند»، از اینکه بخواهد به امیرالمؤمنین علیه السلام حساب پس بدهد ترسید، وگرنه هیچ سندی بر دزدی او در تاریخ نقل نشده است، هیچ!
اما حضرت برای اشعث یک انسان برجسته از اصحابِ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم «حُجر بن عَدی» را فرستادند، او از قبیله ی خودِ اشعث بود، حضرت این کار را انجام دادند که هم اشعث ناگهان سمت معاویه نرود، بالاخره او را حفظ کند و بگوید من آمده ام و کاری با شما ندارم، هم اینکه حرمت او حفظ شود، چون اشعث یک آدم خیلی حساسِ متکبری است، و خیلی هم بین مردم نفوذ دارد. چرا نفوذ دارد؟ خودِ او در یک سخنرانی گفته است
مرحوم امام رضوان الله تعالی علیه وصیت نامه ی سیاسی الهی دارند، یعنی حواس او هست که برای آیندگان چارچوب مشخص کند، این که امیرالمؤمنین علیه السلام است، این که اگر قرار باشد بگویند بین علی بن ابیطالب علیه السلام و عثمان در انتصابِ حکومت هیچ فرقی نیست، مثلاً هیچ کس هم فشاری نیاورد، هیچ کس هم تهدیدی نکرد، خودِ حضرت همینطوری اشعث را در آن منطقه منصوب کردند، در این صورت اگر امروز شما می خواستید یک راهکاری پیدا کنید که چطور یک حاکم انتخاب کنید، خیلی دشوار می شد.
اشعث پس از برکناری توسط امیرالمؤمنین علیه السلام
اشعث عزل شد و به کوفه آمد، امیرالمؤمنین علیه السلام یک ضربه به اشعث زده است و اشعث هم بسیار ناراحت است، با اینکه از مردم آذربایجان برای امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت گرفته است، حضرت کوتاه نیامدند و با آنکه می دانستند او شخص خطرناکی است، او را از ریاست قبیله های کِنده و رَبیعه نیز برداشتند.
نگه می داشتند، چون ما در تاریخ شخصی را داریم که اینگونه است، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام «شُرَیح قاضی» را عزل کردند و مجدداً او را برگرداندند، «شریح قاضی» زمانِ خلیفه دوم قاضی شد و معروف است که این شخص با امیرالمؤمنین علیه السلام دشمن است، سه نفر در کوفه معروف بودند که نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام بغض دارند
، در زمان حکومتِ حضرت ابراز نمی کردند، اما بغض داشتند، یکی از آن ها شریح قاضی بود.
امیرالمؤمنین علیه السلام او را عزل کردند، مردم در خیابان ها ریختند و شعار دادند و تنش و درگیری ایجاد شد، فشار آوردند، حضرت استمزاج کردند، دیدند که جامعه شُرَیح را می خواهد، شریح را برگرداند، البته کارهایی برای محدودیت شُرَیح انجام دادند، مثلاً فرمودند تا زمانی که من امضاء نکردم، حکمی را ابلاغ نکن، یعنی در واقع استقلالِ قاضی را از او گرفت، حالا جزئیاتی دارد که مهم نیست…
حضرت ریاست کِنده و رَبیعه را به ریاست قبیله ی رَبیعه، حَسّان بن مَخدوج دادند، باز هم حضرت کوتاه نیامدند، به حُجر فرمودند که رئیس قبیله ی کِنده هم تو باش.
شما در اینجا اوضاعِ امیرالمؤمنین علیه السلام را ببینید، حُجر گفت: نه! حُجر کیست؟ حُجر کانَ أمَّاراً بالمَعروف[۶] نه اینکه امر به معروف کند، حُجر کسی است که بعد از شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام، «زیاد بن أبیه» در مسجد می نشست و صد هزار نفر در مسجد می نشستند، در زمان «زیاد» مسجدِ چهل هزار نفریِ کوفه را توسعه دادند و صد هزار نفری شد، وقتی فراخوان می زدند که نیروهای نظامی جمع شوند، صد هزار نفر نشسته بودند، «زیاد بن أبیه» هتّاک می پرسید که حُجر هست یا نه؟ اگر می گفتند که حُجر نیست، نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام جسارت می کرد، اما اگر متوجه می شد که حُجر در مسجد است، در مورد مسائلِ دیگر حرف می زد.
کسانی آمدند محضر امیرالمؤمنین علیه السلام و گفتند که چرا او را از رئیس کل بودنِ قبیله های کِنده و رَبیعه برداشته ای؟ «هانی بن عُروه» «عَدی بن حاتم طائی» «مالک اشتر» «حُرّ بن عَدی»
این ها آمدند و گفتند که آقا این اشعث خیلی محبوب و پرنفوذ است، خوب لااقل کسی را که در حدّ او بود منصوب می کردید، حُجر نمی تواند قبول کند، قبیله ی کِنده قبول نمی کند… ابتدا حضرت قبول نکردند…
هرجا که ما به خودمان نظر کردیم، خودمان را نگاه کردیم، «بَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا»[۷] عورَت یعنی عیوب، «سَوآت» هم همان است، مصداقِ خاص هم دارد، ولی یعنی عیوب، عیوب مان بیرون ز
یعنی شایستگی برایشان مهم نیست، شما اگر می خواهید از آن حزب بیاوری، یک شخصِ حسابی را بیاور، یعنی شخصی که حدّاقل در حدّ مدیریتِ یک قسمتِ پایینِ ریاست جمهوری باشد، نه اینکه یک شخصِ بسیار سطحِ پایین، چه چیزی برایشان مهم است؟ اینکه به لحاظ تعداد برابر باشد، رقابتِ قبیله ای خطرناک است.
این موضوع همه جای سرزمینِ ما را فراگرفته است، نماینده های مجلسی که مهمترین قراردادهایی که در صد سال آینده همه به ریشِ ما می خندند را تأیید می کنند، بعد به فدراسیون فوتبال نامه می نویسند که فلان شخص از تیم ملی خط خورده است، پدر جان به شما قراردادِ بین المللی با ترجمه ی غلط داده اند و شما تصویب کرده اید، شما به فوتبال چه کاری دارید؟ به آن دست نزنید…
اشعث فرمانده ی مِیمَنه ی سپاهِ امیرالمؤمنین علیه السلام شد!
درگیری که جدی شد، خوب اگر بنا بود کِنده و رَبیعه در کوفه با یکدیگر درگیر شوند، مثل این است که سپاه تهران و ارتش تهران در تهران با یکدیگر بجنگند، فکر کنید که سی هزار نفر با یکدیگر در شهر بجنگند، خوب شهر بهم می ریزد، امیرالمؤمنین علیه السلام دیدند که کوفه بهم می ریزد، به اشعث پیغام دادند که همان ریاستِ کِنده را به تو می دهیم، اما او قبول نکرد، مثل این می ماند کسی را از ستاد مشترک بردارید و نیروی زمینی را به او بدهید، قبول نکرد، حَسّان بن مَخدوج شخصِ باتقوایی بود، پرچم رَبیعه را برد و درِ خانه ی اشعث زد، گفت: همان ریاست برای تو، معلوم می شود آن شخصی که امیرالمؤمنین علیه السلام انتخاب کرده است، این است، این رئیسِ جدید با امیرالمؤمنین علیه السلام مشورت کرد و به اشعث گفت که رئیس کل خودت باش، اشعث قبول نکرد.
امیرالمؤمنین علیه السلام مجبور شدند اشعثی را که نباید به او آذربایجان می دادند، یعنی او را قبول نداشتند، یک سوم سپاه را به دست او بدهند…