شب گذشته، سومین شب از ماه محرم، در هیئت «محبان حضرت مهدی(عج)» در مسجد جامع مهدی شهر نی ریز ، حال و هوای دیگری جریان داشت. مسجدی که امسال انگار رنگ و بویش عوض شده بود؛ نه فقط به خاطر پارچههای مشکی و پرچمهای عزاداری، بلکه به خاطر دلهایی که بیش از همیشه در غم رهبر شهیدشان آماده گریه بودند.

روضهخوان مجلس، حاج حمید سعادت بود؛ با صدایی گرم و نفوذی که از همان ابتدا همه را پای منبر نگه داشت. هیچکس تکان نمیخورد. انگار هر کلمه، مستقیم به قلبها مینشست. سخنانش ساده بود، اما اثرش عمیق.
روضه، روضه حضرت رقیه سلاماللهعلیها بود که گاه گاهی به روضه امام شهیدمان شهید خامنه ای عزیز تبدیل میشد و دوباره بوی کربلا میگرفت؛ روضه دختر سهسالهای که نامش با اشک گره خورده است. حاج حمید از دختری میگفت که بعد از عاشورا، در خرابههای شام، هنوز نام پدر را صدا میزد. از غربت کودکی که هزار و چهارصد سال است، دلها را میسوزاند.
در مجلس، زمزمهها کمکم به گریه تبدیل شد. همه فقط گوش بودند و دل.
حاج حمید با بغض میگفت: «وای از رقیه… وای از غربت این بچه… وای از دلهایی که در خرابه شکستند…»
اما درست در همین نقطه، مسیر روضه به امروز کشیده شد؛ به دختری در زمان ما. به آرمیتا، دختر شهید داریوش رضایینژاد؛ شهید هستهای کشور.
او گفت آرمیتا فقط چند سال داشت که پدرش را از دست داد، اما چیزی که او را خاص میکرد، این بود که لحظه شهادت پدرش را با چشم خودش دیده بود؛ همان لحظهای که یک کودک هیچوقت فراموش نمیکند.
حاج حمید از ماجرایی گفت که به تازگی شنیده بود؛ از نگاه و رفتار پدرانه و متفاوت رهبر انقلاب، امام شهیدمان نسبت به این دختر کوچک. از اینکه چگونه با آرمیتا وقت میگذارند، برایش قصه میگوفت، با او حرف میزد و او را تنها نمیگذاشت.
حتی گفت برای برخی نزدیکان هم سؤال بود که چرا این توجه، نسبت به این دختر بیشتر از سایر فرزندان شهیدان به چشم میآید.
بعد ماجرا را به نقل از داماد امام شهید مصباح الهدی باقری ادامه داد؛ اینکه وقتی این سؤال در جمع خانوادگی به میان آمد، پاسخ رهبر شهیدمان این بود که تفاوت این کودک با بقیه فرزندان شهید این است که این کودک، صحنه شهادت پدرش را دیده است؛ لحظهای که در ذهن یک بچه، برای همیشه حک میشود. همین مسئله باعث شده نگاه رهبر شهیدمان به او، فقط نگاه یک فرزند شهید نباشد، بلکه نگاه به یک کودک داغدیده از جنس داغ کربلا باشد.
اینجا بود که روضه دوباره رنگ کربلا گرفت.
حاج حمید از حضرت رقیه(س) گفت؛ از دختری که در اوج کودکی، داغ پدر را نه فقط شنید، بلکه در دل حادثه کربلا، آن را زندگی کرد. از کودکی که بعد از عاشورا، در فضای سنگین اسارت و خرابه، با غم و غربت روبرو شد.
و بعد صدایش شکست. بغضش ترکید. گریهاش بلند شد. گفت: «در کربلا، بچه سه ساله در بیابان چه کشید… خار به پایش رفت… سیلی خورد… شلاق خورد… خرابه دید… غربت دید…»
لحظهای سکوت همهجا را گرفت. فقط صدای گریه بود.
بعد دوباره ادامه داد: «اما امروز، اگر کودکی داغ پدر دیده، دست مهربانی بالای سرش هست… محبت هست… توجه هست…»
و بعد رو به دلها گفت: «اما امان از دل زینب… امان از دل رقیه… که چه گذشت بر آنها…»
در همین لحظات وسط روضه بود که رو به من کرد ، صداین زد و پشت میکروفن از من خواست این روایت نوشته شود، گفت اقا مهدی تو دست به قلمی ، این ماجرا را بنویس ؛ اینکه پیوند میان این دردها گفته شود. اینکه نوشته شود چگونه دل یک کودک در کربلا شکسته شد و امروز در ادامه مسیر کربلایی، دل کودکانی دیگر با همان داغ، اما در جهانی متفاوت، هنوز نیاز به محبت و مرهم دارد.
میگفت: «بنویس… شاید این نوشته دِین ما را سبک کند…»
اما واقعیت این است که نوشتن از کربلا آسان نیست. اصلاً شدنی نیست. هرچه بنویسی، باز هم کم است. هزار و چهارصد سال نوشتهاند و هنوز هم کلمات کم آوردهاند.
چه کسی میتواند عمق خرابه شام را بنویسد؟ چه کسی میتواند بغض یک کودک سهساله که در گودی قتلگاه جلوی چشمانش تمام خانواده اش را سربریدند ترسیم کند؟ چه کسی میتواند درک کند آرمیتا در آن لحظه چه دید و چه کشید ؟
زبان قاصر است و دل، شرمنده.
ما فقط میتوانیم بگوییم آنچه فهمیدیم، قطرهای بود از یک دریا. اگر در این نوشته چیزی هست، از لطف اهلبیت است و اگر نقصی هست، قطعا از من است.
خدایا ما را زیر سایه اباعبدالله الحسین(ع) نگه دار و مرگمان را نیز حسینی قرار بده آنگونه که رهبر شهیدمان عاقبت به خیر شد
آمین