گمنام آشنا سلام! باز تکرار حضور ناگهان تو و سلامهای دستپاچهی من! هر از چندگاهی تلنگری میشوی به خواب عقربههای ساعت روزمرگیهایم تا فراموش نکنم اروند خروشان و کوسههایش را. غواصهای گم شده در والفجر هشت وکربلای چهار را. زخمهای دهان باز کردهی شلمچه و غروب سرخ هویزه را. تو میآیی مثل همیشه، گمنام!ومن چه ساده دل میبندم مثل قبل.
دوباره میروی از پس یک تشییع کوتاه نیم روزی و من باز هم دل برمیدارم و سلامهایم را بدوش میکشم و میروم به سمت فردا به آن نمیدانم کجا و کجا…
اما دل خوشم به آمدنی دیگر که معلوم نیست باز کی از راه برسد. امان از این تجربههای مکرر دلتنگی! این بار که بیایی دلم هزار تکه است برای هزار بغض نشکسته، هزار حرف نگفته، هزار فریاد فرو خورده، هزار شعر نگفته، هزار راه نرفته…
شیونِ شعرم به زاریِ زخمهایم نمیرسد اما دلم خوش است که تو میدانی چقدر زخمهایم را پنهان کردم و آرام دست به دیوار گرفتم و برخواستم، چقدر دردهای ناگفتهام را روی هم ریختم تا ناله زدم: قربان درد دلت بی بی زهرا! گمنام آشنا!
در این روزهای کَج خُلق و دلواپس چقدر لازم است بیایی حتی اگر آمدنت دلیلی شود بر بلند شدن غبار تشکیک و دعوای تکراری خودی ها برسر نقطه چین های بی انتها! چقدر لازم است بیایی و دوباره دستی بکشی به سرو گوش شهری که کر شده از شیههی ماشینها. شهری که زیر آوار فریادهایی که بر سر هم میکشیم، همهمهی فرشتهها گم شده است. تشنگیِ شهر جگرم را میسوزاند و چقدر حضور ناگهانت لازم است برای آدمهای عقل منهای درد، آدمهای عافیت طلب، آدمهای عشق به علاوه پول، مردان زن به توان بیست، زنان تکاثر و تفریح… بیا و ببین آدمهایی که در بزرگراههای شکمهایشان گم شده اند!!
بیا و سنگینی این بار دل را با من شریک باش! به یاد عطر مُردابهای مجنون که حالا گم شده بین این همه رنگ و بو. چه خوب شد که میآیی تا دیگر نذر زیارت عاشورایم کنار مزار نداشتهات محال نباشد. آشناترین گمنام! همین که هر از چند گاهی دستهایم به نوازش گوشهای از پرچم تابوت تو تبرک شود، همین که نگاه سوختهام بدرقه پیکر خاکی و خستهات باشد بس است برای دلخوشی من و این دل ویرانه…
باز هم فاطمیه و بوی خاک و باروتِ سنگرهای سوخته با هم میآیند که قلبم بی قرار به سینه میزند. می آیی وباز هم، دل حسینیه، نفس نوحه، طپش سینه زنی…. گمنام آشنا سلام! سلام من پر است از شهامت پاسداری از حرمت خون شهیدان وبه گمنامی تو که میرسد جان میگیرد و قد راست میکند تا ریزگردهای فرصت طلب زیر پرچم تو قد نکشند.
سلام من دلنوشته ایست که پَر میکشد به معراج الشهداء تا قربانی شود پیش قدمهایت. سلام من اگر قابل باشد زودتر از دستهای بیتابم روی شانههایت مینشیند تا گرد وخاک غربت دیر سالی ها را بتکاند از پهنای شانه های خسته و از جنگ برگشتهات. سلام من کبوتری است که زودتر از نویسندهاش به استقبال قهرمانهای بی نشان میرود. برای همیشه خط میکشم روی خداحافظیهایم. من شاعر هزار سلام سر بریده ام. سلام ای غم خجسته! این سلام هرگز نمی میرد!