«الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ»      عاقلان هدایت یافته،حرفها را میشنوند و سپس بهترین را انتخاب میکنند(سوره مبارکه زمر آیه 18)      
يکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
کد خبر: ۱۳۷۲۴
تاریخ انتشار: ۰۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۲:۰۰

روایت آن پنج جوان

به قلم: رسول اکتسابی 

 

فصل اول: جستجو در میان خاکستر و خاطره 

تصمیم گرفته بودم رازِ نسلِ «دهه اول شصت» را کشف کنم. نسلی که جوانی‌اش را با آتش جنگ پیوند زد و از میان شعله‌های جبهه، همچون پروانه‌ای که به سوی نور می‌رود، بال گشود. مثل یک گنج‌یابِ ماجراجو که به دنبال راه‌بلدی می‌گشت تا کلید این رازِ بزرگ را در سینه‌اش داشته باشد، راهی شدم تا «فرهاد» را بیابم. شنیده بودم فرهاد از آن کسان است که سال‌هاست، خاطرات آن روزهای دور را مثل مروارید در صندوقچه‌ی دلش حفظ کرده است. 

وقتی با فرهاد هم‌کلام شدم، هنوز نمی‌دانستم قرار است با چه گنجی روبرو شوم. از او پرسیدم: «از علیرضا بگو از همان روزهایی بگو که هنوز نمی‌دانستیم زندگی قرار است چقدر زود عوض شود...»

فرهاد لبخندی زد. لبخندی که بوی خاکِ باران‌خورده و عطر شکوفه‌های بادام می‌داد؛ بوی سال‌های دور. گفت‌وگو را با چند عکس قدیمی آغاز کردیم. عکس‌هایی که کاغذشان زرد شده بود، اما روحشان هنوز نفس می‌کشید. 

 

فصل دوم: روزهای آزمون

عکس اول، برای اوایل دهه شصت بود. روزهایی که ایران زخم برداشته بود. از پیر و جوان، زن و مرد، همه یک فکر در سر داشتند: دفاع از وطن. دشمن بعثی با تمام قدرت و با حمایتِ آمریکای جهانخوار، به میهن عزیزمان حمله کرده بود. ایران تازه با انقلاب سال ۵۷ می‌خواست استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی را مشق نماید، اما شیاطین، به ریاست آمریکا، نمی‌خواستند این نهالِ نوپا رشد کند.

دسیسه‌ها و توطئه‌های گوناگون را به کار بستند، اما موفق نشدند. تا اینکه در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، دست خبیثشان از آستینِ نوکرِ حلقه‌به‌گوش خود، صدامِ یزیدِ کافر، بیرون آمد. اما مردم، به رهبری امام خمینی (ره)، گردن هر متجاوزی را می‌شکنند و دستش را قطع می‌کنند. با شعار «لبیک یا خمینی»، جوانان غیور ایران از تمام کشور به جبهه‌های حق علیه باطل اعزام می‌شدند.

مردم انقلابی شهرستان نی‌ریز فارس، که در ۱۲ فروردین ۱۳۵۸، با صددرصد آرا به نظام جمهوری اسلامی «آری» گفته بودند، مشتاقانه به جبهه می‌رفتند. «گردان کمیل»، عصاره‌ی مردم و جوانان نی‌ریز، از بدو تأسیس تا همیشه، مدافع انقلاب و میهن عزیز بوده و خواهد بود، ان‌شاءالله. 

 

فصل سوم: معمای پنج نفر در یک قاب

در قابِ عکس، پنج پسر جوان کنار هم نشسته بودند. موهایشان نامرتب بود، شاید از شلوغیِ درس یا بازی. لباس‌هایشان ساده؛ پیراهن‌های آستین‌کوتاه و شلوارهای پارچه‌ای. چهره‌هایشان هنوز خط و خشِ روزگار نداشت، اما تفکرشان چیزی را برای آنان ترسیم کرده بود؛ فلاح و رستگاری در آن داشت. قرار بود ره صد ساله را با همین سن کم بپیمایند.

فرهاد انگشتش را آرام روی صورتِ یکی از دوستان کشید و زمزمه کرد:

«ببین... از این جمع، چهارتاشون شهید شدن.»

این یک جمله نبود؛ ندایی آسمانی بود. چشم‌هایم به عکس دوخته شد. انگار می‌خواستم از میانِ آن تار و پودِ کاغذِ زردشده، رازی را کشف کنم؛ رازی که فرقِ این چهار نفر را با بقیه‌ی آدم‌های دنیا مشخص می‌کرد.

سپس فرهاد، انگشتش را روی هر کدام نشاند و نامشان را خواند، مثل کسی که دارد دعایی را زمزمه می‌کند و کلام مقدس را بر زبان جاری می‌نماید.

 

روایت آن پنج جوان

 

در قابِ نخست، از راست به چپ:

۱. شهید اسدالله عرفانی

۲. مشکاة توکل (برادر شهیدان حامد و ادهم)

۳. شهید محمود ساکت

۴. شهید علیرضا محمدعلی‌پور

۵. فرهاد جمشیدی (راوی) 

 

 

روایت آن پنج جوان

 

 

و در قابِ دوم، همان پنج نفر، اما با جابه‌جاییِ جایگاه شهدا:

۱. شهید اسدالله عرفانی

۲. شهید فرهنگ زردشت

۳. شهید محمود ساکت

۴. مشکاة توکل

۵. فرهاد جمشیدی 

 

عکسِ پنج نفر؛ رازِ قابِ دهه شصتی.

فرهاد با صدایی محکم، نام شهدای این جمع را تکرار کرد: شهید اسدالله عرفانی، شهید علیرضا محمدعلی‌پور، شهید محمود ساکت، شهید فرهنگ زردشت.

و نفر پنجم و ششم؟ من و مشکاة ماندیم تا راویِ خاطرات باشیم. ماندیم تا تاریخ فراموش نشود. مشکاة توکل، برادر شهیدان «حامد و ادهم توکل»، همان مردی است که سال‌هاست این راز را در سینه نگه داشته است. 

 

فصل چهارم: قبل از رفتن، رفته بودند

وقتی به آن عکس نگاه می‌کردی، انگار هرکدام با سکوتشان چیزی فریاد می‌زدند. سر به زیر، ساده و صمیمی. کنار جوی آبی کوچک نشسته بودند؛ شاید گذر عمر را در جریان آب می‌دیدند، و شاید هم جریانِ عشق را در کوتاهی عمر می‌دیدند.

سؤالی بزرگ در ذهنم شکل گرفت، سؤالی که شاید ذهنِ بسیاری از نوجوانان امروزی را هم درگیر کرده باشد: «کسی که قرار است شهید شود، فرقش با بقیه چیست؟ آیا زور بازویش بیشتر بود؟ قد و قامت رشیدی داشت؟»

فرهاد، که انگار ذهنم را خوانده بود، جواب داد؛ جوابی که مثل نور، تاریکیِ ذهنم را روشن کرد.

گفت: حاج قاسم سلیمانی، سردار دل‌ها، جمله معروفی دارد که راز این معما و سوال است.

سپس جمله‌ی معروف سردار را تکرار کرد: «تمام شهدای ما این مشخصه را داشتند؛ قبل از اینکه شهید شوند، شهید بودند.»

توضیح داد: «سردار می‌فرمایند نمی‌توانی کسی را قبل از اینکه علم بیاموزد، «عالم» بنامی. شرط عالم شدن، درس خواندن است. اما شرط شهادت، زمان مرگ نیست؛ شرطش «عشق» و «ایثار» است.»

یعنی چی؟

یعنی قبل از اینکه در جبهه ترکش بخورند، قبل از اینکه اسلحه به دست بگیرند، قبل از حتی گرفتن همین عکس ساده در اوایل دهه شصت... دلشان از دنیا کنده بودند. آنها دنیا را آن‌طور که ما می‌شناختیم، نمی‌دیدند. زر و زیور، ماشین‌های لوکس، لباس‌های برند و دروغ‌های رنگارنگِ دنیای مادی برایشان جایگاهی نداشت. اصلاً برایشان مهم نبود چه خبر است، چه کسی رئیس است، یا چه سودی می‌برند. مهم این بود که «انسان» بمانند. «پاک» بمانند.

آنها فهمیده بودند که «جان»، تنها سرمایه‌ی واقعی آدمیزاد است. سرمایه‌ای که نمی‌توان آن را در بانک ریخت یا پشت دیوار قلعه پنهان کرد. و همین سرمایه‌ی ارزشمند را گذاشتند در کف دست خالی‌شان و تقدیم کردند برای چیزی که بیش از جان دوستش داشتند: خدا، خدا، خدا. 

 

فصل پنجم: الگوی ماندگار

در میان این چهار قهرمان، علیرضا محمدعلی‌پور برای فرهاد حکایت دیگری داشت. او فقط یک رفیق نبود؛ او یک الگو بود.

فرهاد می‌گفت: «علیرضا صمیمی بود. ساده. بی‌تکلف. مهربان. یک انسان تمام معنا. همان که در عکس کنار بقیه نشسته بود، بدون آنکه بداند بعدها جای خالی اش در قاب، تبدیل به یک روایت جاودانه می‌شود.»

فرهاد از خوبی‌های تک‌تک شهدا می‌گفت و اشک می‌ریخت. انگار دیروز بود که با رفیقان آسمانی به باغ پدری، سرِ آسیاب، انجیرستانِ پدرِ علیرضا و... می‌رفتند. با هم در پایگاه مقاومت مسجد جامع‌کبیر بودند. جمعی صمیمی و بی‌تکلف. همه مثل هم بودیم. غنی و فقیر نداشتیم. دور یک سفره جمع می‌شدیم. هدفمان اعتلای کلمه‌ی «لا اله الا الله» بود.

چون طبق حدیث امام رضا (ع)، هرکس وارد این حصن و حصار شود، از عذاب دنیا و آخرت در امان است. و کسی که از عذاب در امان باشد، دیگر هیچ رنجی ندارد؛ زیرا همه رنج‌ها، به دوری از خدا  بازمی‌گردد. فلاح و رستگاری انسان در تمسک و توجه به خداست. 

فرهاد، نامه‌های شهیدان علیرضا محمدعلی‌پور و غلامرضا جمشیدی را که بوی جبهه و خاک می‌داد، نشانم می‌داد و بی اختیار اشک می‌ریخت. اشک چشمانش را پاک کرد و ادامه داد:

«علیرضا و غلامرضا برای من نامه می‌نوشتند. از حال خوب جبهه می‌گفتند. نامه‌ها آنقدر سرشار از انرژی بود که ما را دوباره متولد می‌کرد. حال و هوای جبهه را در حد مقدورات برایمان توضیح می‌دادند. سلام به همه رفیقان را می‌رساندند و ته نامه می‌نوشتند: «جواب فوری!» و ما هم بی‌درنگ جواب می‌فرستادیم. می‌خواستیم رشته آسمانی قطع نشود. وقتی نامه را پست می‌کردم، دوباره روزشماری می‌کردم تا نامه بعدی دستم برسد. چه‌قدر زیبا، چه‌قدر زیبا، واقعا نمی‌توانم در کلمات آنرا بیان کنم. فقط باید تجربه نمود. 

 

فصل ششم: رفاقت ناب و راه ماندگار

فرهاد با چشمانی خیس گفت: به نظرم رفیق از برادر خونی بهتر است. چون در انتخاب برادر خونی، نقشی و اختیاری نداریم، اما رفیق را خودمان با اختیار و سلیقه انتخاب می‌کنیم. این رفیقان که گفتم، از جنس ناب بودند، گوهر ناب بودند. ما با هم بهترین دوران جوانی را پشت سر گذاشتیم. امید دارم شهیدان دست ما را بگیرند و عاقبت به خیر شویم.

حالا که من هم این عکس را نگاه می‌کنم، دیگر یک عکس معمولی نمی‌بینم.

این یک قاب کوچک است که چهار شهید و یک راوی دارد.

یک یادگاری است از نسلی که بی‌سروصدا، بزرگ‌ترین تصمیم زندگی‌شان را گرفتند:

رفتن، برای ماندن و جاودانه شدن.

یادشان سبز و پر رهرو باد. 

 

در جنگ رمضان که شیطان بزرگ، آمریکای جهانخوار بعد از ۴۷ سال عداوت و دشمنی با مردم نجیب و مظلوم ایران، طرفی از همه شیطنت‌های خود نبست، با سگ‌ هارش، صهیونیست، کودک‌کش، به مصاف ایران مظلوم اما مقتدر آمد، جوانان امروز هم همانند جوانان دهه شصت، به پشتوانه مردم در خیابان‌ها، او را پشیمان نمودند. 

 

باید بگوییم راه شهیدان دهه شصت همچنان پر است از جوان‌هایی که در دلشان صدایی می‌گوید:

«تو هم می‌توانی از آن چهار نفر باشی... اگر عشق را به دنیا ترجیح دهی.»

نظرات بینندگان
captcha